هر سال توی اردیبهشت اتفاقات خوبی برام میفته و امسال هم منتظر یه اتفاق خوب بودم
تا قطعی نشدن اون اتفاق خوب دیگه هیچی نمیگم.....
فقط برام دعا کنید که هرچی به صلاحم همون انجام بشه
خدایا شکرت
هر سال توی اردیبهشت اتفاقات خوبی برام میفته و امسال هم منتظر یه اتفاق خوب بودم
تا قطعی نشدن اون اتفاق خوب دیگه هیچی نمیگم.....
فقط برام دعا کنید که هرچی به صلاحم همون انجام بشه
خدایا شکرت
امروز حالم یکمی بهتره دارم یاد میگیرم که بدون اون زندگی کنم
این دور بودن واسه قند عسلم اصلا سخت نیست تولدش که نیومد حتی یکبار هم سراغش و نگرفت دیروز که رفتیم جشن پایان دوره اش حتی یکبار هم نگفت بابام کجاست و چرا نیومد؟
نمیدونم شاید هم توی دلش میریزه و نمیگه ؟؟؟؟ اما میخوام اینقد مشغولش کنم که به این مسئله فکر نکنه کلاس شنا و ژیمناستیک و زبان ثبت نامش کردم که الان که مدرسه اش تمام شده دیگه حوصله اش سر نره
اگه دلم میخواد دوباره به زندگی با اون برگردم فقط بخاطر بچه ام .. اما الان میبینم که وقتی اون نخواد نبودنش بهتر از بودنش است
امیدوارم بچه ام ضربه نخوره باید برم با یه مشاور درباره این مسئله صحبت کنم که ایا بهش بگم یا اصلا چیزی بهش نگم در رابطه با جدایی من و باباش.
یکی دو جا مصاحبه رفتم قبول هم شدم اما یکم شک دارم بخاطر اینکه اگه برم سر کار ثابت هم اینکه تایم کاریم خیلی زیاده و دیگه دست خودم نیست و هم اینکه حقوقش خیلی نیست و مسئله مهمتر اینکه تدریس دانشگام هم از دست میدم و بعدش دیگه نمیتونم هیات علمی رسمی بشم واسه همین الان یکم دو دلم
غیر از یه کار ثابت خوب که فردا قرار جواب بگیرم و کارش توی همون وزارتخونه معروفه....... جای دیگه ای فکر نکنم برم و همچنان فعلا تدریسم و داشته باشم
اخه برای ترم مهر 3 روز هفته توی یه دانشگاه دولتی بهم کلاس دادند و این خیلی عالیههههههههههه و تا هیات علمی شدن فاصله ای ندارم
پس تا اون موقع همینطوری کجدار و مریز با این حقوق حق التدریسی مزخرف میسازم تا به جایی که دلم میخواد برسم
و بعد هم برم واسه دکترااااااااااااااااااااااااااااااا
خیلی پر روام نه؟؟؟؟
چه کنم دیگه من هم باید زندگی کنم...
ممنون از اینکه به من اعتماد به نفس میدید و به من هم یاداوری میکنید که یه زنم مقتدر و مستقلم
بیشتر از هر روزی که فکر کنید حالم بده دیشب تولد قند عسل و گرفتم و علیرغم تمام تماسهایی که باهاش گرفتیم و اس ام اسهایی که بهش زدیم و حتی یدونه اش هم جواب نداد و تولد بچه اش هم نیومد
چند شب پیش میخواستم برگردم خونه اما یه سگ گذاشته توی خونه که من نتونم برم میدونه من از سگ میترسم باباش بهش زنگ زد که زنت میخواد شب بیاد خونه بروو سگ و بردار اما این کار و نکرد حتی دنبالم هم نیومد منم مثل احمقها رفتم در خونه رو باز کردم سگ پرید جلوم در و دوباره بستم هرچی زنگ زدم بهش جواب نداد تا اخر شب و تا روزهای بعد هم هیچ خبری ازش نشد.
خدا ازت نگذره مرد
نمیبخشمت
منتظر روزی میمونم که التماس و عجز و بدبختی ,و تو چشمات ببینم
مثل دسته گل بچه ام و بزرگ میکنم و حسرت بابا گفتن بچه رو به دلت میذارم
بمون توی همون لجنزار و دست و پا بزن
من هم میتونم پدرش باشم و هم مادرش
خدایا قدرت و صبرم و دو برابر کن
پینوشت: میدونم خیلیهاتون از دستم عصبانی میشیذ اما نمیدونم چرا ته دلم هنوز دوستش دارم از جدایی میترسم از اینکه وقتی پیر شدم تنها بمونم میترسم